ðððð
عجب ناز نگاهی داره ناجنس
چه چشمای سیاهی داره ناجنس
رو بوم خلوت مهتابی دل
کبوترهای چاهی داره ناجنس
ðððð
...
" شعر دلتنگی "
غروبِ سرد مرا رنگ می زند غزلت
دل از زمین و زمان می برد لب ِ عسلت
چقدر موج نگاهت شراره انگیز است
شبیه شعر سپید قرون پاییز است
چقدر قهوه ی شیرین نشسته بر لب تو
حریم خاطرم آتش گرفته از تب تو
همیشه عطر لطیف صدای شیرینت
حصار گل زده ی چشم های غمگینت
و طعم داغ قلم روی کاغذ کاهی
نفس نفس زدن شعر مثنوی، گاهی –
- نشانده چشم مرا روبروی چشمانت
چه اتفاق قشنگی ست توی چشمانت
نشسته ام به تماشای ماه ِ شب هایم
هزار بوسه معطل کنار لب هایم
تو مثل چک چک خوابی به پای چتر خیال
شبیه سیب و تمنای سرخ عطر وصال
مرا به خواب بخوان آفتاب بیداری
دلم گرفته از این روزهای تکراری
...
1)
دلم برایت تنگ شده
نمی دانی
چه بهتر !
خیس و شور،
به خواب رفته
بوسه ام روی پلکت
و تو بی اعتنا، نگاهم می کنی، سرد
می لرزم...
m
حالا بیمارم
در بستر افتاده
به دیدنم نمی آیی
خوشحالم ؛
که دلتنگی ام به دلسنگی
هدر نمی رود
m
خوب می شوم
و دیگر به تو نمی اندیشم
در حالی که خیس و شور
بوسه ام را روی پلکت
به نظاره و نوازش نشسته ام ...
2)
راست می گویی
انگار
بد جوری به تو عادت کرده ام
هر غروب
طپش پرعطشی به سایه سار غریبانه ها می کشاندم
و نگاهم را به غربت زرد عاشقانه ای گره می زند
بغض در همه ی من تل انبار می شود
و در بن بست چشمانم جرات ظهور پیدا نمی کند
آخر ، به هیچ کس نگفته ام که :
بدجوری به تو عادت کرده ام
...
با و ر کن ...
ترانه ی مژه هایت بلند اندام است
نگاه ِ سرمه ای ات، از شراب ِ بادام است
به لطف حال و هوای تو، حال ِ من خوب است
هوای دشت خیالت، لطیف و مرطوب است
هنوز مست و خرابم از آخرین دیدار
اسیرِ عطر ِ شرابم ، اگرچه بی تکرار
هنوز خوابِ ترا دیدن، عشق می آرد
به لحظه های سیاهم، بهشت می بارد
تو سیبِ سرخ ِ عسل، آفتاب ِ گندمزار
و من به دیدن ِ روی تو زنده ام انگار
برای دیدن ِ هرآنچه رفته از یادم
برای چشم سیاهت که داده بر بادم
مرا به بوسه و گیتار و شور، دعوت کن
مرا بغل بغل از من بگیر، باور کن
که غیر ِ عشق، میان ِ من و تو چیزی نیست
برای تا ابد از عشق ِ هم، گریزی نیست
...من نیز می آیم
منم حال و هوایِ یک شبِ دلگیرِ بارانی
که سر ریز است از گیسوی غمگینش، پریشانی
تو اما خوابِ شیرینی، ترنم خیز و رویایی
تو مثل چک چک ِ ابری به روی چتر می مانی
و شبها راه می افتی سراغ ِعشق می گردی
تو هم انگار از تنها نشستن ها گریزانی
تمام غربتم را در دلِ این شعر، جا کردم
تو از اندوهِ غربت را سرودن، هیچ می دانی؟
شنیدم الفتی دیرینه داری با لبِ دریا
بمان، من نیز می آیم، شبی آرام و پنهانی
***** ***** ***** ***** *****
تو ... مال من
وقتی خنده می کنی، شوخ ِ نگاهت مال من وقت ِ ناراحتی، تلخینه ی آهت مال من دل شکستن و بریدن از تموم ِ خاطرات چه گناه تلخیه، باشه ، گناهت مال من تو که گریه می کنی، دنیا میشه سرد و سیاه نم نم ِ غصه ی چشمای سیاهت مال من چی بخونم از توی دفتر ِ جادویی شعر؟ غزل صورتک سبزه ی ماهت، مال من دردم از حد به دره، خدا به دادم برسه تو خداوند منی، پشت و پناهت مال من
تا همیشه... تو آسمون ِ قلبت، نه ماهه، نه ستاره نه چشمکی، نه حرفی، نه ابر ِ پاره پاره نه محفلی، نه سوری، نه رد پای نوری پیشت بیام بمونم؟ میشه بگی چه جوری؟ میشه تو آسمون ِ سیاه، زندگی کرد؟ به جای قصر ِ یوسف، تو چاه زندگی کرد؟ میشه هوای بارون، چک چک و چتر و ناودون نسترن ِ تو گلدون ، کبوترای ایوون – - دریای خوش ترنم، ساحل ِ پر تبسم دشت و نسیم ِ بوسه، طلایه های گندم یه مشت حس و حال قشنگ و دور انداخت؟ با تلخی ِ هوای سرد و سیاه ِ تو ساخت؟ نمیشه... بیشتر از این، تحملت محاله مدتیه که اسمت، نه دلخوشی، نه فاله مدتیه سراغ ِ خیال ِ تو نمی رم اگه بهت فکر کنم، بدون شک می میرم چه خوبه بی تو بودن، برای تا همیشه تو از نژاد سنگی، من از تبار ِ شیشه ******** بی تو سر می ریزم... از حاشیه ی شعر تو، سر می ریزم در تلخی بوسه ات، شکر می ریزم بیداد غرورِ سخت بودم، اینک – - در پای تو مثل اشک ِ تر می ریزم دور حرم معطر ِ چشمانت – - می گردم و عاجزانه، پر می ریزم تقصیر تو نیست، من زیادی امشب – - دلتنگم و اشک ِ بی ثمر می ریزم عشق ِ تو شکست پشت ِ احساسم را بی همت ِ فرهاد و تبر می ریزم دیروز ترانه ی تو بودم، امروز – - از حاشیه ی شعر تو، سر می ریزم
چه کودکانه
به زنجیر ِ خیالم تاب می خورد
چشمهایت
سرد و مست و سخت.
و من
پوزخند می زنم
به احساس داغ نگاه تو
نشسته بر تاب ِ پوسیده ی خیال
...
چند سروده قدیمی
1)
تو که چشمت، کبود ِ خوش رنگ است
سینمایی ترین نماهنگ است
تو که یک عالمه ، نمک داری
شور ِ شهزاده ی ونک داری
در تو طرحی جدید می بینم
موج ِ نویی، پدید می بینم
شهرت ِ لعبتِ ونوس از توست
ناز ِ رویایی ِ عروس از توست
چشم هایت ترانه ی هستی ست
نردبان ِ طلاییِ مستی ست
با توام جبرئیل° فرشته ی ناز !
سوره ی نرگس ِ بهشته ی ناز !
شور ِ شیرین ِ ارغوانی عشق !
مستی ِ تند ِ زعفرانی ِعشق !
بی تو حجم ِ ترانه ام هیچ است
اضطرابات ِ پیچ در پیچ است
بی تو انگور ِ تلخ ، شیرین نیست
دامن ِ سیم ساق، چین چین نیست
بی تو نِی ، هور می زند دائم
دل من، شور می زند دائم
بی تو قدر ِ هزار قد مُردن
بی تو تا قامت ِ تو پژمردن -
- شده کار ِ تمام ِ روز و شبم
شهد ِ شیرین ِ شیره ی رطبم
***
زندگی خنده دار شد بی تو
قسمت ما، انار شد بی تو
زندگی بی تو، کفن و دفن ِ تن است
جان بدون تو، بی خیالِ تن است
جان من! بالش دلم نرم است
در کنار تو، عشق دلگرم است
من به جان ِ تو بی تو می میرم
خشت بر درب ِ عشق، می گیرم
2 )
تو
همه شعر ِ منی
تو که در شعر نباشی
شعر
اندازه ی " بی احساسی " ست
3 )
بهشت می شوم
وقتی به سرم می زند،
هوای چشم هایت
بی گـندم و سیــب
...
کاشکی من انگشتر دستت بودم
مردمک چشمای مستت بودم
کاشکی بلای جون من می شدی
گلبول سرخ ِخون ِ من می شدی
نفس کشیدنت رو می شنیدم
ناز ِ تنفست رو می کشیدم
عطر تو روی پیرهنم می نشست
طلسم بیوفائیا می شکست
با هم می رفتیم آسمون هفتم
تو پنبه زار روشنِ ابرا، گم
یه کلبه تو دشت هوا می ساختیم
دم به دقیقه دل به هم می باختیم
شعر می خوندیم واسه هم، صب تا شب
نفس به هم قرض می دادیم لب به لب
کباب و آتیش و هوای مرطوب
نگاه سوزنده و حرفای خوب...
ÿ ÿ ÿ
کاشکی من و تو مثل ابر و بارون
مثل ستاره و شب ِ آسمون
به اون ور ِ ترانه می رسیدیم
دنیامون و سرخ و سفید می دیدیم
یه سیب ِ سرخ و گندم ِ طلایی
یه آدم و حــوای آریـــایـــی
یه عالَم سبز و سفید و آبی
خورشید ِ گندمگون ِ ماهتابی
بارون و آسمون ِ پرستاره
یه جور که فکر کنی همه ش بهاره...
ÿ ÿ ÿ
کاشکی تموم ِ کاشکی ها جور بشه
نبودت از خیال من دور بشه
نگین ِ انگشتر ِ دستت بشم
تبر به دوش ِ بت پرستت بشم...
...
این روزها
چقدر
همه ی لحظاتم
خاکستری ست...
نبودنی در من جاری ست...
تمام نشدنی.....
عطر خیس ِ ترانه مــلموس است
گـریه، با نفس شـعر، مانوس است
ساعــت از نیمه شب گذشـته ولی
تخت، ترس و ملافه، کابوس است
عشــق، توخالی و دهــن پُر کن
عاشقی، اول آخــرش لوس است
مثل یـک بچـه بازی خـام است
پوچ و بی مغز، شاه کاووس است
ÿÿÿ
سوپـرانو، اُرگ، عشق در تابــوت
نعش یک شعر، رِنگ ناقوس است
کاغذی خط خـطی تر از خودِ من
بر مزاری بدون فانـــوس اسـت
ÿÿÿ
عشق، مدفـون و دل ... رهای رها
در فضایی که رنگ قاموس است...
...
نفسش بوی مرگ می پاشــید
دست هایش تگرگ می پاشـید
با زمـستانی از تـب ِ کابــوس
بهت یخ، روی برگ می پاشـید
کلبه ی گرم و کوچکم شد سرد
بودنم، کوچـه پرسـه ی ولـگرد
عشق را جابجا زد و خفـه کـرد
با تلنـگـر° تمسـخری نـامــرد
نقش کابوس در نگاهش داشت
شعله ی اژدها در آهش داشـت
آســـمـانــی غــبارآلــــوده
در شب ِ شوم ِ بی پگاهش داشت
و برای همیــشه در من مـُرد
او کــه روح ِ ترانــه را آزرد
شب خاکســتری ِ بی تابوت –
- همه ی آنچه بود، با خود برد
...
به خواب رفته اگر بخت بی سر و پایــم
تو خون جگر نکن این خاطر ِ پریشان را
غـزلشـرابه ی سـرخی بسـاز با گیـــتار
برقص، نوش ِلب و بوسه های پُر جان را
که پرســــه های غریب نگاه مبهم تو
مــرا به دار ِ جدایی، طنـاب مـی بـافــد
و تــار وپـــود هـرآنـچـه که آرزو دارم
دو دسـت ِ سـرد تـو بر روی آب می بافد
چــرا به قامـت پایــیز ِ داغ ِ نـارنـجــی
مدام خش خش سرما و برف می پوشـی؟
بچسب توی خیابان به چک چـک ِ باران
بدون چـتر، قشنگ است این همــاغوشی
نترس از شب ِ باران و خیس پرسـه زدن
مــیان کوچــه ی پیــوند روح تـن با تو
تو از طــراوت ِ آبـی به دشــت بارانــی
رسیده ای و من از بیکسی ِ خود، تــا تو
بهشت، سیب ِ پلاسیده ای ست توی هوا
بلور ســــبز فریبــانه ای تب آلــــوده
جهنمی ست پر از میوه های وحشی تلخ
نه مثل پیش ِ تو بودن، لطیــف و آسوده
چــرا بــرای رسیــدن بـه طرح افسـانه
نگاه مســت تو سـالهـاسـت خـوابیـده؟
بهشت، لحظه ی دیدار چشم ِ آبی توست
بـدور از آدم و حــوا و سیــب ِ گنــدیده
...
" گاهی دلم برای خودم تنگ می شود "
وقتی لب ِ ترانه ام از سنگ می شود
هی گل نمی کند، که تو در سینه نشکفی
می داند از نبود ِ تو دل ، تنگ می شود
بی شعر، مانده ام چه بگویم برای تو؟!
رنگ سکوت، ر ِنگ ِ خوش آهنگ می شود
می افتد عکس خوب خیالت به روی ماه
تصویر ناگهان ِ تو، پر رنگ می شود
یک بوسه، داغ ِ داغ، به لب هام می چکد
این، آخرین سکانس نماهنگ می شود
...آسمانت، چقدر تاریک است
راه شب، بی ستاره باریک است
دلخوشی ام تو نیستی دیگر
از دیار تو، کوچ نزدیک است
تو نه از جنس سبز ِگلبرگی
نه به آرامشِ دم ِ مرگی
عشق، جان می کـَنـَد مُدام از تو
داغِ پس لرزه در دلِ ارگی
بوسه ی خنده هات، تبدار است
هق هق لحظه هات، بیمار است
به کمندِ تو هم امیدی نیست
بیخودی دل، به تو گرفتار است
عشق از غصه مات شد تهِ دل
چشم هایت، روایتی باطل
من و باران ِتند و چتر و قدم
بی هوای توئیم، در ساحل
بی هوایت، هوا چه دلخواه است
رقص ِشب با ترنمِ ماه است
با زلیخایی ِ خیالــت، باز
یوسفی چشم بسته، در چاه است
...
۱)
به تب نشستم و هذیان – ترانه می گویم پریش و خسته و تنها و بی هیاهویم من انتظار ندارم که عاشقم باشی قسم به جان عزیزت که راست می گویم مرا رها کن از این لحظه های طوفانی که گوشه ای ، تک و تنها دوباره می رویم و قول میدهم این بار ، مثل دفعه ی پیش کسی گلی ننشاند به زخم گیسویم به اشتباه گره خورد غربت تو و من من از غروب غریب تو دست می شویم برو برای همیشه، که سخت بی مهری دلیل بد شدن هر ترانه و شعری
۲)
دلش چوب جادو می خواست
نه برای داشتن کفش سیندرلا
می خواست زمان را به عقب برگرداند
تا "تو" را
دیگر نداشته باشد
...
هر شب فقط منم، و تب چشم های تو
صد بوسه می زنم به لب چشم های تو
هر شب هزار مرتبه آوار می شوم
در بغض تلخ قهقهه تکرار می شوم
هر شب خیال چشم براهم نگاه توست
پشت سکوت پنجره، ماهم، نگاه توست
هر شب خیال می کنم امشب همان شب است
لب دوزِ عطر داغ تو با من لبالب است
من اشتباه می کنم انگار باز هم
پاشویه می کنم تب غم را به دست غم
آنقدر گریه می کنم و زار می زنم
دل را مدام بر در و دیوار می زنم –
- تا حس عشق در تو خودش را رها کند
ما را دعای عشق به هم، مبتلا کند
تنها من و تو
من
و تو
باشیم و هیچکس
لبریز بوی پیرهن و بوسه و نفس
*****
خیابانی ام
نه مثل همه
مثل خودم
ترا قدم می زنم
که چون کودکی، فراموش نمی شوی
ببین چه تلخ دنیا را زیر پا له می کنم
چه داغ گُر میگیرانم نبودت را
بر سنگفرش پر نقش و نگاهی
که چشمانت را میشود قدم زد
دستت را
هر چه در دست می گیرم
نمی فهممش
هر چه چشم می گذارم
پیدایت نمی کنم
اما...
جز خیال فراموش نشده ای
هیچ در دلم نیست
آسان....
و رها...
قدم میزنم ترا
مثل خودم
نه مثل همه نه
مثل
تو
...این روزها
به قدرِ همه ی احمق های دنیا
تو را
و خودم را
گریسته ام
ذلیل º ذلیل º
دست به دامن ِ هق هق
همه ی بغض های فروخورده و نخورده را
بر شکسته های سنگفرش خاکستری ِ بودنم
باریده ام
و گلویی تر کرده ام
از جام نفرین و نیشدارو و هلاهل
حماقت
شور º بوسه های خیسم را
می چسباند به لبهاش
و تکه های احساسم را
چنان می مکد
که گویی
از آن ِ من نبوده اند هرگز
من
ترجمان ِ بی مهری ات را به باد می سپارم
تا به ماتم آن
در سرزمینی بنشیند
که همه اش
غروب است و غربت و غم
تا بلکه
ب
ل
ک
ه
خدای مهربانی
ببخشاید ترا
و بخواند مرا
که به قدر همه ی احمق های دنیا
گریسته ام
...
...
وقتی هوای با تو پریدن به پرتگاه
سمی تر از سقوط هوس بود تا گناه
وقتی که تکه های عروسک شکسته ای
می رفت جای حضرت مریم به سمت ماه
وقتی که عشق بال و پرش سوخت پشت هم
افتاد روی نعش خودش سرد و بی پناه-
- تنها نگاه ناز تو را بوسه می زدم
مُهر لب نماز تو را بوسه می زدم
*****
بی پرسه ی خیال تو، شهرم شلوغ نیست
خورشید جا زده، اثری از فروغ نیست
جنگل، و داغ بوسه و در کلبه سوختن-
- هی عاشقانه از تو سرودن، دروغ نیست
باید به باور نفسم بارور شوی
گفتم که: عشق فلسفه ی کشک و دوغ نیست
*****
باری، نگاه ناز تو را بوسه می زنم
مُهر لب نماز تو را بوسه می زنم...
ویرایش: دو شنبه - بیست و هشتم آبانماه
...خدا توی دشت دلم بوسه کاشت
خودش گفت حال مرا دوست داشت
خودش توی دفترچه ی خاطرم
نوشت از دلت غصه را می برم
نوشت آسمانی پر از یاس را
گل آفتابی الماس را
به پای تو باران لبریز را
بهاری ترین عطر پاییز را
زمینی معطر به نام بهشت
که دریا برایش غزل ها نوشت
به یک چشم بر هم زدن ماه را
عروس سپید سحرگاه را
شب شعر باران و چتر و قدم
گره خوردن دستها را به هم
گل و گریه، عشق و هوس، اشتیاق
نسیم نگاه دو لب توی باغ
دویدن میان گل و سبزه زار
هوای دل و گریه ی زار زار
شقایق میان هزار اطلسی
و کوچیدن از دشت دلواپسی
برای تو که عشق آموختی
همه هستی ات را در آن سوختی
...سراغت را از عروسک چشم آبی گرفتم
که از سر قرار می آمد
ریشخندی زد
و از کنارم گذشت
از دست داده بودمت
.....
ترا به دست نیاورده، داده ام از دست
نگاه یشمی تو واقعا که نامرد است
و سیب سرخ درشتی میان گندمزار
به چشمکی و لبی، راه بر نگاه تو بست
نگو که قامت گندم، ترا گرفت از من
که غیر چشم تو عمرا" کسی دلم نشکست
سلام بر شب قبر ِ بدون پایانم
که جان بدون تو، بار سفر به آنجا بست
...از قشنگ نگاه غمگینت
می شود صد غزل غزال نوشت
می شود با غزال چشمانت
رفت تا انتهای سبز بهشت
***
آفتاب لطیف پاییزی!
به دلم التهاب می رویی
هم مرا می بری از اینجا، هم
عین و شین را به قاف جادویی
***
کافرم بی وضوی چشمانت
تو برایم پیامبر هستی
من ته چاه و چهره ای چون ماه
یوسفانه رهاندم از پستی
***
حضرت بی نهایت آبی!
عشق، تنهاترین گناه من است
آسمانگرد باشی یا ته چاه
بوی پیراهنت، پناه من است
...
(مصراع اول، تضمینی است از شعر دوست گرامی ام جناب آقای محمد آبادی)
****
میز عصرانه و گلدان و دو فنجان قهوه
و کنارم هیچ کس نیست جز آه دل من
عکس قیچی شده و نامه ی پاره لب میز
هق هق توی گلو مانده ی بی حاصل من
****
میز عصرانه و فنجان پر از بوسه ی تلخ
که دلم از لبه ی تند نگاهت چیده
روی سرپنجه ی پا مثل عروسک عمری ست
به همه چشمک و سازی که زدی، رقصیده
****
میز عصرانه و گلدان و دو فنجان من و تو
آرزویی ست که همواره به دل داشته ام
دشت پاییزی سرخی که به ناز نفست
توی هر ده قدمش صد گل یخ کاشته ام
****
میز وارونه و گلدان ترک خورده و یک
فال قهوه که ته تلخی فنجان تو است
طبق این فال "من" از دید تو مُردم، حتی
صفحه خط خطی شعر من از آن "تو" است
****
دختری توی خیالش دوستت می دارد
میز عصرانه و گلدان و دو فنجان دارد
نذر کرده که فقط شعر تو را بنویسد
او به جادوی قلم کاملا ایمان دارد...
...دستی به یاد خاطره هامان تکان بده! این آخری، صفای خودت را نشان بده
دیرت نمی شود، به شتاب از پی ام نرو قدری به چشم های پُرآبم امان بده
خورشیده مرده، من پُرِ احساس شرجی ام امشب به ابری ِ دل من، آسمان بده
می خواهم از تکیده ی غربت جدا شوم گنجشک نازِ کوچ مرا، آشیان بده
از چوب خطِ زندگی ام هرچه مانده است سهم مرا، بغل بغل اشک خزان بده
در آخرین برگریز
پیش خاکستری نگاهت جا گذاشتم
دلم را
طفلی چه بیصدا شکست
من اما مانده ام
- زیر رگبار "افسوس" و "چه کنم"
و روبرویم، هزار بغض گزنده
که داغ نبودت را جاری می شوند
بر بی نظیرِ رنگ نگاهت
شورº بوسه ای خیس
آخرین فریاد گلوی شکسته ام است
و هنوز هم، شیرین ترین آرزویم
ماندگار حضورت
و محال این خیال، پُرم می کند از: -
- ترانه های قشنگی که در مدار تواند هزار شعر نگفته که بیقرار تواند
صدای درهم گیتار و تار و هق هق دل و کل مرثیه هایی که داغدار تواند
و بی تو بودن و یعنی که بی تو جان دادن که هر دو صورتشان باز یادگار تواند
تو بهترین غزل دفتر منی وقتی تمام قافیه هایم به اختیار تواند
تو اما، به تباهی ام راضی نشو
دلم میسوزد که گلی به گیسوان تو نزده، بروم
گریه ام را درنیاور
شاید، گل های دامنت را بهانه کردم و کنارت نشستم
چه عیب دارد مگر؟
زنجیر التماس به گردن، به تو می آویزم
هر چه بادا باد
تب تندِ ماندگارم! زده ام به سیم آخر نگران و بیقرارم، زده ام به سیم آخر
عجب آدمی تو هستی، تو نباش مثل مردم و نگو که خنده دارم، زده ام به سیم آخر
اگر انتظار داری نفسی به خویش باشی بخدا نمی گذارم، زده ام به سیم آخر
و باز هم، خورشید گم می شود
در بی تو
دلم، پاره پاره ، رها
از بی تو
همه ی من گسسته ی بغضی به اشک نشسته
لرزان از داغ
و مُرده، بر تابوت اشتیاق
و نفس می کشم هوای بودنت را از همه ی با تو نبودن ها
وقتی از سوخته ی دلم نمی سوزی و عاشقم نمی شوی
امشب:
کنار خالیِ دستان پرنجابت تو دلم نوشت به یادت، دوصد غزلگریه
و غمگنانه نگاهم به آسمان می گفت: ببار از اول شب تا ابد، غزلگریه
که امتداد نبودت حلول غربت من تو هم نگو غم دوری برایت آسان است
اتاق یخزده امشب چه تلخ می گرید نگاه پنجره ام را، چه اشکباران است
تو رفته ای، تب بارانی ات نرفت اما ترانه ی شب بارانی ات نرفت اما
از آسمان خیال محله ی دل من هوای مرکب بارانی ات نرفت اما
ولی بدون تو، دل، بی نصیب می میرد به حسرت لبِ شیرین سیب می میرد
و عاشقانه به یاد ترانه ی مریم نگاه منتظرم بر صلیب می میرد...
بهاری باشید!!!!
...
1)***
و فکر می کنم از هر چه شعر بیزارم
ترا ندارم و انگار صد بلا دارم
غزل دگر به دلم آنچنان نمی چسبد
تو با هجومِ نبودت، دگر نیازارم
***
هوای دور و برم مثل شیشه و سنگ است
دلم برای تنفس، شدید، دلتنگ است
عصا بدست، به چشمان تو می آویزم
که پای رجعتم از سمت عاشقی لنگ است
***
چرا ترا که ندارم غریب و دربدرم؟
چرا خیال ترا باید از دلم ببرم؟
خودت بگو به کدامین گناهِ ناکرده
نگاه منتظر تو، نبوده پشت سرم؟
***
من از نبودن و بودن گذشته ام تا تو
رقم زدم همه ی خاطرات را با تو
تمام آینه ها سمت عشق کوچیدند
برای خاطر چشمی سیاه، اِلّا تو
***
ترا به آبی ِتندِ نگات می بخشم
به مهربانی ِبی انتهات می بخشم
تمام زندگیم را که غیرِ عشق تو نیست
به چشم پرغزلِ بی ریات می بخشم
2)
اتاق خلوتم امشب غبار می بارد
کسی میان دلم غصه دار می بارد
نشسته ام وسطِ التهاب و چشمانم
دو کاسه پُر، عطش و انتظار می بارد
که عاشقانه گره خورده ای به بندِ دلم
عزیزم! ای همه ی شور ِتلخ مستیِ من
قشنگِ رنگِ نگاه تو نقش بسته فقط
به روی دفتر و خودکار و زیردستی من
تو بی نظیر ترین آشنای مهتابی
ستاره های مهاجر، ترا به شب دادند
عروس آینه پوشم چه سحر و جادویی ست؟
که سنگ و شیشه به نام تو لب به لب دادند
حصار خلوت خود را سیاه می گیرم
در انجماد نگاهت پناه می گیرم
چنان به کنج خیالم نشسته ای که مدام
نبود و بود ترا اشتباه می گیرم
و غصه می خورم از رفتن تو خوب اما
برو بدست خدا می سپارمت رعنا
قسم به لحظه ی داغ ِتولدِ این عشق
همیشه عاشقم و دوست دارمت رعنا
...۱)
سلامی مثل چای داغ لب دوز
نثار چشــم های خانمـانسوز
سلامـی سـازتر از همـنوازی
سلامی رنگ سوز عشـقبازی
سلامی با زه ِ گیتار احسـاس
گلی تر از لب ِ عطرینه ی یاس -
- به لطف ماهتـابی ِخیاـلت
به فکرم نیستی و خوش به حالت
جوابی، جز تکان ِ سـر نداری؟
اصولا پاسخی بهتــر نداری؟
کمین اخم ابرویت مرا کـشت
کمان ِ درهم رویت مرا کشت
سلامی پست کن یک شب به خوابم
تلطف کن به چشمان پُرآبم
سلامی سردتر از برف اندوه
سلامی دورتر از پشت هر کوه
سلامی تلخ تر از طعم نفرین
سلامی مرده در تابوت بالین
سلامی روی آوار تباهی
سلامی شکل بی پشت و پناهی –
- نثار حال و روزم کن که دیگر،
ندارم اشتیاقی جز تو ، در سر
*******************
۲)
از عطر بوسه هات
تنها
قهوه ی تلخی به جا مانده
وارونه در نعلبکی
و خط خطی ناخن خشمگین یک خواهش
ته فنجان
به تمنای بوسه ای سرخ
که هرچه خاکستر را
در برفینه ی مدفون فصل فروزش
تنگ
در آغوش آتش بکشد
از عطر بوسه هات
تنها
مجسمه ی آتشین لبی بجا مانده
که یخ می شکند
از لرزش اندامش، فقط!!!
باور نمی کنم که مـرا هـم پرانــده ای
سیب ِ سیاه، بر سر حـوا تکــانــده ای
باور نمی کنم لبِ جوی ِ بهشـتِ عشق
جز من قرار، بر دلِ یـاری نشــانده ای
شـاید بـرای تا ابد، از عــشق بــگذرم
حالا که پای قـول و قـرارم نمانـده ای
با دختری که ژستِ عروسک گرفته بـود
دیدم که روح دادی و روبان ستانـده ای
بیچاره من که از غزلم بغض می چـکد
شادان تویی که بر جگرم خون چکانده ای
دائم کسی به سمـتِ دلم جار مـی زند:
آدم نبـود آنـکه بـر او شـعر خوانده ای
...
زندان تنیده ام
بر هجوم خیالات زنگ زده ای
که چنگ می زنند
تارهای مغزم را
به تکرار!!!!
"کرم زده است تنه ی بودنت
بر تفاله ی هستی ام"
میله های خاطرت را می فشارم سخت
تا مغز جمجمه ام را
در سلول های بیمار باردارم
عزادار کنم
"هلهله باران ماتم است
بر رهگذار خاطرات موهومت"
چه تلخ می خیسانم غربت نبودت را
بر خاکی که ترا سپرده ام به آن
به اجبار
******
باران می بارد
باران می بارد
باید دوباره متولد شوم
دوباره
در باران
شاید این بار....
...
یک عالـمه شــراب، بـدون نــگاه ِتو
یک مشت شعـر ناب بـدون نــگاه تو
طرح ترک ترک شده ی تکه های من
پاشــیـده روی آب بـــــدون نگاه تو
با پـای خســــته آمدم از روی ابـرها
سـوی تـو بـا عــذاب بـدون نـگاه تو
گاهی غـزل بــبار به انــدام آســمان
یخ کرده آفــتاب بــدون نـگاه تـــو
با من بمان که عاشق چشمان تو شدم
افـسـرده، دل کباب بـدون نـگاه تــو
دنیا چقدر ساکت و خاموش مانده است
جامانده تـوی خواب بدون نــگاه تــو
...
ببين چگونه لبه ي كاغذ
انگشت خط خطي هايم را
هي مي بُرد
هي خون مي چكاند
و چطور
پرسه هاي قلمت در من
مدتي ست –
- نيامده ،
مي رود!!!
همهمه ي زني ست در من
زني كه پشت ِ سر ِ هم، جفنگ مي بافد
و گندِ قصه ي خود را، قشنگ مي بافد
زني كه صورتكي صورتي به چهره ي اوست
و طرح ِ قامت ِ خود را پلنگ مي بافد
خدا و خلوت و مشتي سروده هاي خفن
نخ ِ خيال ِ بلنداي تو ته ِ سوزن
انار ِ سرخ ِ بهشتي، لب و تب ِ قرمز
و سيب هاي خيالي ، نچيده در دامن
زني بخاطر تو، پشت مي كند به همه
ترا نشانده به شعر و ترانه و كلمه
زني كه جنس ِ وجودش، رديف ِ دلتنگي ست
نبود ِ توست كه هي مي زند به او صدمه
در من
دغدغه ي زني ست-
با خيال كوچ
پيش از آنكه طعم ِ تيغ ِ نگاهت
مغزش را
تلخ
بُرش دهد!!!
...